erschlaffen
سست شدن، بیحال شدن، خسته شدن
Beispiele
- Ich sollte häufiger Rad fahren, ich ''erschlaffe'' zu schnell.باید بیشتر دوچرخهسواری کنم، خیلی سریع «سست میشوم».
- Der viele Druck auf der Arbeit ''erschlafft'' mich.فشار زیاد در کار مرا «خسته میکند».
Bedeutungen
1
بدون مفعول
شل شدن، سست شدن (عضله، پوست، پارچه)
- Nach der Anstrengung ließen seine Muskeln erschlaffen.بعد از تلاش، عضلاتش شل شدند.
- Die Haut kann im Alter erschlaffen.پوست ممکن است در سنین بالا شل شود.
2
بدون مفعول
بیحال شدن، ضعیف شدن، از بین رفتن شور و شوق (مجازی)
- Sein Eifer begann allmählich zu erschlaffen.شور و شوق او به تدریج شروع به فروکش کردن کرد.
- Die Stimmung im Raum erschlaffte nach der schlechten Nachricht.فضای اتاق پس از خبر بد بیحال شد.