erschwachen
ضعیف شدن، از دست دادن نیرو، سست شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ضعیف شدن، تحلیل رفتن نیرو یا توان جسمی و روحی؛ سست شدن (واژه ادبی و کمتر رایج).
- Nach der langen Krankheit erschwachte seine Kraft allmählich.پس از بیماری طولانی، نیروی او به تدریج تحلیل رفت.
- Die Hoffnung in seinen Augen erschwachte mit jedem Tag.امید در چشمانش با هر روز سستتر میشد.