ertöten

Aussprache: /ɛɐ̯ˈtøːtn̩/
Wortzerlegung: er·tö·ten
فعل

سرکوب کردن، از بین بردن، کشتن (احساسات، آرزوها)

Beispiele

  • Bei einem Ausflug nach Travemünde schaut er aus Buddenbrookscher Perspektive bis zum Brodtener Steilufer hinaus, in das „irre, ewige Getöse, das betäubt, stumm macht und das Gefühl der Zeit ''ertötet“.در یک گردش به تراوه‌مونده، او از دیدگاه بودنبروک به سمت صخره‌های برودتنر نگاه می‌کند، به آن «همهمه دیوانه‌وار و ابدی که کر کننده است، لال می‌کند و حس زمان را می‌کشد.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را از بین بردن، سرکوب کردن (اغلب احساسات، غرایز یا امید)

  • Er versuchte, seine Gefühle der Trauer zu ertöten.او سعی کرد احساسات غم خود را سرکوب کند/از بین ببرد.
  • Diese Erfahrung hat seine Lebensfreude fast ertötet.این تجربه تقریباً شادی زندگی او را از بین برد.