erwachen
بیدار شدن، زنده شدن، پدیدار شدن
Bedeutungen
1
(ohne Objekt)
از خواب بیدار شدن (معمولاً ادبی یا شاعرانه)
- Ich erwache jeden Morgen um sechs Uhr.من هر روز صبح ساعت شش بیدار میشوم.
- Sie erwachte plötzlich aus einem tiefen Schlaf.او ناگهان از خواب عمیقی بیدار شد.
2
in + Dativ / zu + Dativ
پدیدار شدن، زنده شدن یا احساس/علاقهای در کسی شکل گرفتن (معنای مجازی)
- In ihm erwachte ein neues Interesse an der Kunst.در او علاقه جدیدی به هنر بیدار شد.
- Mit dem Frühling erwacht die Natur zu neuem Leben.با فرا رسیدن بهار، طبیعت دوباره زنده میشود (طبیعت به زندگی جدیدی بیدار میشود).