erwachen

Aussprache: /ɛɐ̯ˈvaxn̩/
Wortzerlegung: er·wa·chen
فعل

بیدار شدن، زنده شدن، پدیدار شدن

Bedeutungen

1 (ohne Objekt)

از خواب بیدار شدن (معمولاً ادبی یا شاعرانه)

  • Ich erwache jeden Morgen um sechs Uhr.من هر روز صبح ساعت شش بیدار می‌شوم.
  • Sie erwachte plötzlich aus einem tiefen Schlaf.او ناگهان از خواب عمیقی بیدار شد.
2 in + Dativ / zu + Dativ

پدیدار شدن، زنده شدن یا احساس/علاقه‌ای در کسی شکل گرفتن (معنای مجازی)

  • In ihm erwachte ein neues Interesse an der Kunst.در او علاقه جدیدی به هنر بیدار شد.
  • Mit dem Frühling erwacht die Natur zu neuem Leben.با فرا رسیدن بهار، طبیعت دوباره زنده می‌شود (طبیعت به زندگی جدیدی بیدار می‌شود).