erzwingen
مجبور کردن، به زور واداشتن، تحمیل کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی یا چیزی را مجبور به انجام کاری کردن، یا چیزی را به زور تحمیل کردن.
- Er hat seinen Rücktritt erzwungen.او استعفایش را تحمیل کرد (مجبور به استعفا شد).
- Man kann Liebe nicht erzwingen.نمیتوان عشق را به زور به دست آورد.
2
Akkusativ
چیزی را با تلاش زیاد یا به زور به دست آوردن.
- Die Mannschaft konnte in letzter Minute noch ein Unentschieden erzwingen.تیم توانست در آخرین دقیقه یک تساوی را به دست آورد.
- Mit viel Mühe hat er sich Respekt erzwungen.او با تلاش زیاد برای خود احترام کسب کرد.