erzwingen

Aussprache: /ɛɐ̯ˈtsvɪŋən/
Worttrennung: er·zwin·gen
فعل

مجبور کردن، به زور واداشتن، تحمیل کردن

Bedeutungen

1 Akkusativ

کسی یا چیزی را مجبور به انجام کاری کردن، یا چیزی را به زور تحمیل کردن.

  • Er hat seinen Rücktritt erzwungen.او استعفایش را تحمیل کرد (مجبور به استعفا شد).
  • Man kann Liebe nicht erzwingen.نمی‌توان عشق را به زور به دست آورد.
2 Akkusativ

چیزی را با تلاش زیاد یا به زور به دست آوردن.

  • Die Mannschaft konnte in letzter Minute noch ein Unentschieden erzwingen.تیم توانست در آخرین دقیقه یک تساوی را به دست آورد.
  • Mit viel Mühe hat er sich Respekt erzwungen.او با تلاش زیاد برای خود احترام کسب کرد.