einfädeln
نخ کردن، وارد کردن، ترتیب دادن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas einfädeln)
نخ کردن (سوزن) یا وارد کردن چیزی (مانند نخ یا سیم) از میان یک سوراخ یا حلقه.
- Kannst du mir bitte helfen, den Faden in die Nadel einzufädeln?میتوانی لطفاً به من کمک کنی نخ را در سوزن فرو کنی؟
- Er fädelte die Perlen sorgfältig auf eine Schnur auf.او مهرهها را با دقت روی یک نخ وارد کرد.
2
Akkusativ (jemanden / etwas einfädeln)
ترتیب دادن، راه انداختن، سازماندهی کردن (به صورت ماهرانه، پنهانی یا با برنامهریزی).
- Sie hat geschickt einen Termin für uns eingefädelt.او ماهرانه قراری را برای ما ترتیب داد.
- Die Diplomaten versuchten, einen Friedensplan einzufädeln.دیپلماتها تلاش کردند طرح صلح را سازماندهی کنند.