auseinanderfallen
از هم پاشیدن، از هم جدا شدن، متلاشی شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از هم جدا شدن یا متلاشی شدن فیزیکی به قطعات کوچکتر، شکاف برداشتن.
- Das alte Buch fiel bei der ersten Berührung auseinander.کتاب قدیمی با اولین لمس از هم پاشید.
- Die Konstruktion ist schlecht gemacht und fällt leicht auseinander.ساختار بد ساخته شده و به راحتی از هم جدا میشود.
2
intransitiv (بدون مفعول)
از هم پاشیدن، متلاشی شدن یا پایان یافتن یک سازمان، خانواده، گروه یا رابطه.
- Nach dem Tod des Gründers fiel die Firma auseinander.پس از مرگ بنیانگذار، شرکت از هم پاشید.
- Die Familie fiel nach dem Streit auseinander.خانواده پس از درگیری از هم پاشید.