umfallen
واژگون شدن، زمین خوردن، غش کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از حالت ایستاده به حالت افقی افتادن، واژگون شدن.
- Der Baum fiel bei dem Sturm um.در طوفان، درخت واژگون شد.
- Der Tisch kippte und fiel um.میز کج شد و افتاد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
ناگهان از پا افتادن، غش کردن یا از حال رفتن.
- Vor Schreck fiel er in Ohnmacht um.از ترس، او از حال رفت.
- Nach der langen Anstrengung fiel sie erschöpft um.پس از تلاش طولانی، او خسته از پا افتاد.