fangen

Aussprache: /ˈfaŋən/
Worttrennung: fan·gen
فعل

گرفتن، صید کردن، به دام انداختن، مبتلا شدن (به بیماری)، به خود آمدن

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی یا کسی را گرفتن، صید کردن یا به دام انداختن (موتور، توپ، حیوان)

  • Der Torwart fängt den Ball sicher.دروازه‌بان توپ را با اطمینان می‌گیرد.
  • Der Fischer hat heute viele Fische gefangen.ماهیگیر امروز ماهی‌های زیادی صید کرده است.
2 sich (Dativ) + Akkusativ

به بیماری، سرماخوردگی یا ویروسی مبتلا شدن (عامیانه)

  • Ich habe mir im Urlaub eine schlimme Erkältung gefangen.من در تعطیلات سرماخوردگی بدی خوردم (گرفتم).
  • Pass auf, dass du dir keine Grippe fängst!مواظب باش آنفولانزا نگیری!
3 sich

خود را جمع و جور کردن، تعادل خود را بازیافتن، به خود آمدن یا بهبود یافتن پس از شوک یا شکست

  • Nach dem Schock musste sie sich erst einmal fangen.بعد از شوک، او ابتدا باید خودش را جمع و جور می‌کرد (به خودش می‌آمد).
  • Die Mannschaft hat sich nach dem Rückstand wieder gefangen.تیم پس از عقب افتادن دوباره خودش را پیدا کرد.