drauflosfahren
بیهدف رانندگی کردن، شروع به رانندگی کردن بدون مقصد
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بدون برنامه یا هدف مشخصی شروع به حرکت کردن یا رانندگی کردن، معمولاً برای تفریح یا فرار از وضعیت.
- Nach dem Streit stieg er ins Auto und fuhr einfach drauflos.بعد از دعوا، او سوار ماشین شد و بیهدف رانندگی کرد.
- Wir hatten keine Pläne, also sind wir einfach drauflosgefahren, um den Kopf freizubekommen.ما برنامهای نداشتیم، بنابراین فقط برای خالی کردن ذهنمان شروع به رانندگی کردیم.