فعل
گرفتن، لمس کردن، دستگیر کردن
معانی و تعاریف fassen:
- چیزی را با دست گرفتن، چنگ زدن یا نگه داشتن
- چیزی را درک کردن، فهمیدن یا متوجه شدن
- (sich fassen) خود را کنترل کردن، آرام شدن پس از هیجان یا شوک
- (in Worte fassen) چیزی را با کلمات بیان کردن، توضیح دادن
- (Platz fassen) گنجیدن، جا گرفتن (برای تعداد افراد یا مقدار چیزی)
جملات نمونه برای fassen:
Er ''fasste'' sie um die Taille.
او دور کمرش را گرفت.
Der Täter wurde noch nicht ''gefasst.''
متهم هنوز دستگیر نشده است.
„Internationale Ermittler haben nach Angaben von Europol eine Bande von Bücherdieben ''gefasst,'' die einen enormen finanziellen und einen unschätzbaren kulturellen Schaden angerichtet haben sollen.“
بازرسان بینالمللی به نقل از یوروپول، باندی از کتابدزدان را دستگیر کردهاند که گفته میشود خسارت مالی هنگفت و فرهنگی جبرانناپذیری به بار آوردهاند.