festwachsen
محکم شدن، ریشه دواندن، در چیزی فرو رفتن
Beispiele
- Zahnimplantate könnten in Zukunft schneller und besser im Kieferknochen ''festwachsen.ایمپلنتهای دندانی در آینده میتوانند سریعتر و بهتر در استخوان فک 'محکم شوند'.
- Sag mal, ''bist'' du auf der Kloschüssel ''festgewachsen?بگو ببینم، 'مگه' به توالت فرنگی 'گیر' کردی؟
Bedeutungen
1
an + Dativ / intransitiv
به چیزی محکم چسبیدن یا رشد کردن به طوری که جدا نشود.
- Die Pflanze ist am Felsen festgewachsen.گیاه به صخره محکم چسبیده است.
- Seine Hand schien am Lenkrad festgewachsen zu sein.دستش انگار به فرمان چسبیده بود.
2
in + Dativ / intransitiv
به صورت استعاری، عمیقاً ریشه دواندن یا جا افتادن.
- Diese Tradition ist tief in der Kultur festgewachsen.این سنت عمیقاً در فرهنگ ریشه دوانده است.
- Die Idee ist in seinem Kopf festgewachsen.این ایده در ذهنش جا افتاده است.