fieberhaft
تبدار، با تب / تبآلود، بیقرار، پرشور
Bedeutungen
1
مرتبط با تب یا شبیه به آن؛ تبدار.
- Der Patient hatte einen fieberhaften Zustand.بیمار وضعیت تبداری داشت.
- Seine Stirn fühlte sich fieberhaft an.پیشانیاش تبدار به نظر میرسید.
- Nach der Impfung entwickelte er fieberhafte Symptome.پس از واکسیناسیون، او علائم تبدار از خود نشان داد.
2
با شور و هیجان زیاد، بیقرار و عجولانه؛ پرشور.
- Sie arbeitete fieberhaft an ihrem Projekt.او با شور و هیجان زیادی روی پروژهاش کار میکرد.
- Die Vorbereitungen für die Party liefen fieberhaft.آمادهسازیها برای مهمانی با عجله و هیجان زیادی انجام میشد.
- Er suchte fieberhaft nach seinem Schlüssel.او با بیقراری به دنبال کلیدش میگشت.