zusammenfallen
فرو ریختن، همزمان شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
یک ساختمان، سازه یا شیء به طور ناگهانی فرو ریختن، خراب شدن یا از هم پاشیدن.
- Das alte Haus fiel nach dem Erdbeben zusammen.خانه قدیمی پس از زلزله فرو ریخت.
- Die Brücke war marode und drohte zusammenzufallen.پل فرسوده بود و تهدید به فرو ریختن میکرد.
2
mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammenfallen)
دو یا چند رویداد، تاریخ یا زمانبندی به طور همزمان اتفاق افتادن یا منطبق شدن.
- Leider fiel mein Geburtstag mit dem Feiertag zusammen.متأسفانه تولد من با تعطیلات همزمان شد.
- Die beiden wichtigen Konferenzen fallen dieses Jahr zusammen.این دو کنفرانس مهم امسال همزمان برگزار میشوند.
3
mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammenfallen)
نظرات، علایق یا اهداف دو یا چند نفر با هم منطبق بودن یا یکی بودن.
- Seine Ansichten fallen oft mit meinen zusammen.دیدگاههای او اغلب با دیدگاههای من منطبق است.
- Die Interessen der beiden Parteien fielen nicht zusammen.علایق دو طرف با هم منطبق نبود.