dahinfallen
از پا افتادن، بیاهمیت شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از روی ضعف، خستگی یا بیماری به زمین افتادن.
- Nach dem langen Marsch fielen die Soldaten erschöpft dahin.پس از راهپیمایی طولانی، سربازان از خستگی روی زمین افتادند.
- Er fühlte sich so schwach, dass er fast dahingefallen wäre.او آنقدر احساس ضعف میکرد که تقریباً از پا افتاده بود.
2
intransitiv (بدون مفعول)
بیاهمیت شدن، از اعتبار افتادن، شکست خوردن (در مورد یک ایده، پروژه یا تلاش).
- Das Projekt fiel nach kurzer Zeit dahin, weil das Geld fehlte.پروژه پس از مدت کوتاهی شکست خورد زیرا پول کافی وجود نداشت.
- Seine Pläne sind leider schon wieder dahingefallen.متأسفانه نقشههای او دوباره بیاهمیت شدند.