dahinfallen

Aussprache: /daˈhɪnˌfalən/
Worttrennung: da·hin·fal·len
فعل

از پا افتادن، بی‌اهمیت شدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

از روی ضعف، خستگی یا بیماری به زمین افتادن.

  • Nach dem langen Marsch fielen die Soldaten erschöpft dahin.پس از راهپیمایی طولانی، سربازان از خستگی روی زمین افتادند.
  • Er fühlte sich so schwach, dass er fast dahingefallen wäre.او آنقدر احساس ضعف می‌کرد که تقریباً از پا افتاده بود.
2 intransitiv (بدون مفعول)

بی‌اهمیت شدن، از اعتبار افتادن، شکست خوردن (در مورد یک ایده، پروژه یا تلاش).

  • Das Projekt fiel nach kurzer Zeit dahin, weil das Geld fehlte.پروژه پس از مدت کوتاهی شکست خورد زیرا پول کافی وجود نداشت.
  • Seine Pläne sind leider schon wieder dahingefallen.متأسفانه نقشه‌های او دوباره بی‌اهمیت شدند.