فعل
یافتن، پیدا کردن، نظر داشتن
معانی و تعاریف finden:
- چیزی یا کسی را پیدا کردن، یافتن
- (انعکاسی) قرار داشتن، خود را یافتن، راه خود را پیدا کردن
- چیزی را به شکلی خاص درک کردن، قضاوت کردن، به نظر رسیدن
- (انعکاسی) به خود آمدن، هویت خود را پیدا کردن، به آرامش رسیدن
جملات نمونه برای finden:
„Wenn sie dieses Foto ''fänden'', wäre es für alle Welt ersichtlich, dass die Geschichte des Motorfluges, großzügig betrachtet, im fränkischen Leutershausen ihren Anfang nahm und nicht auf einer Sanddühne in North Carolina.“
«اگر آنها این عکس را پیدا میکردند، برای همه جهان آشکار میشد که تاریخ هوانوردی موتوری، به طور کلی، در لوتراوسن فرانکونیا آغاز شده است، نه روی یک تپه شنی در کارولینای شمالی.»
Ich kann meine Schlüssel nicht finden.
من نمیتوانم کلیدهایم را پیدا کنم.
Hast du den Weg zum Bahnhof gefunden?
آیا راه ایستگاه را پیدا کردی؟