flöckeln

Aussprache: /ˈflœkl̩n/
Worttrennung: flö·ckeln
فعل

برف ریزه باریدن، دانه‌دانه باریدن (برف)

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

به صورت پولک‌های کوچک یا برفک افتادن؛ پوسته پوسته شدن (مثلاً برف، شوره سر).

  • Leise flöckelt der Schnee vom Himmel.برف به آرامی از آسمان می‌بارد.
  • Die Farbe beginnt an den Wänden zu flöckeln.رنگ شروع به پوسته پوسته شدن از روی دیوارها کرده است.