flöckeln
برف ریزه باریدن، دانهدانه باریدن (برف)
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به صورت پولکهای کوچک یا برفک افتادن؛ پوسته پوسته شدن (مثلاً برف، شوره سر).
- Leise flöckelt der Schnee vom Himmel.برف به آرامی از آسمان میبارد.
- Die Farbe beginnt an den Wänden zu flöckeln.رنگ شروع به پوسته پوسته شدن از روی دیوارها کرده است.