flöten
فلوت زدن، سوت زدن، با صدای زیر آواز خواندن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ساز فلوت را نواختن.
- Der junge Mann kann wunderschön Flöte flöten.آن مرد جوان میتواند به زیبایی فلوت بنوازد.
- Sie hat im Park auf ihrer Flöte geflötet.او در پارک با فلوت خود نواخت.
2
intransitiv (بدون مفعول)
صدایی شبیه فلوت تولید کردن، با صدای نازک و بلند آواز خواندن یا سوت زدن.
- Der Wind flötete durch die Bäume.باد در میان درختان صدای سوتمانند تولید میکرد.
- Das Kind flötete fröhlich vor sich hin.کودک با خوشحالی برای خودش با صدای نازک آواز میخواند.
3
intransitiv (oft mit "gehen")
چیزی را از دست دادن، گم شدن یا از بین رفتن (محاوره، اغلب با gehen).
- Mein ganzes Geld ist mir auf der Reise flöten gegangen.تمام پولم در طول سفر از دست رفت.
- Die Chance, die er hatte, ist ihm einfach flöten gegangen.فرصتی که او داشت به سادگی از دست رفت.