فعل
صاف کردن، مسطح کردن، هموار کردن
معانی و تعاریف flachen:
- صاف شدن، مسطح شدن (کمتر رایج، اغلب با abflachen یا flach werden جایگزین میشود)
- چیزی را صاف کردن، مسطح کردن (کمتر رایج، اغلب با abflachen یا flach machen جایگزین میشود)
جملات نمونه برای flachen:
Er ''flachte'' den Grat mit einer Feile.
او برآمدگی را با سوهان صاف کرد.
Das Bussardei ist sehr ''geflacht'' und auch am stumpfen Ende kaum wellig.
تخم سارگپه بسیار صاف است و حتی در انتهای کند نیز به سختی موجدار است.
Die Landschaft flacht zum Horizont hin ab und wird zu einer weiten Ebene.
منظره به سمت افق صاف میشود و به دشتی وسیع تبدیل میگردد.