flachlegen
به زمین زدن، از پا درآوردن (بیماری)، رابطه جنسی داشتن (عامیانه)
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را کاملاً سطح صاف قرار دادن یا کسی را با ضربه به زمین انداختن
- Der Boxer legte seinen Gegner im ersten Durchgang flach.بوکسور حریفش را در راند اول نقش بر زمین کرد.
- Die Grippe hat mich die ganze Woche flachgelegt.آنفولانزا تمام هفته مرا خانهنشین/از پا انداخت.
2
Akkusativ
با کسی همبستر شدن (زبان عامیانه/خیابانی)
- Er prahlt damit, viele Frauen flachgelegt zu haben.او لاف میزند که با زنان زیادی رابطه داشته است.
- Sie wollte ihn unbedingt flachlegen.او شدیداً میخواست با او همبستر شود.