flachlegen

Aussprache: /ˈflaxˌleːɡn̩/
Wortzerlegung: flach·le·gen
فعل

به زمین زدن، از پا درآوردن (بیماری)، رابطه جنسی داشتن (عامیانه)

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را کاملاً سطح صاف قرار دادن یا کسی را با ضربه به زمین انداختن

  • Der Boxer legte seinen Gegner im ersten Durchgang flach.بوکسور حریفش را در راند اول نقش بر زمین کرد.
  • Die Grippe hat mich die ganze Woche flachgelegt.آنفولانزا تمام هفته مرا خانه‌نشین/از پا انداخت.
2 Akkusativ

با کسی همبستر شدن (زبان عامیانه/خیابانی)

  • Er prahlt damit, viele Frauen flachgelegt zu haben.او لاف می‌زند که با زنان زیادی رابطه داشته است.
  • Sie wollte ihn unbedingt flachlegen.او شدیداً می‌خواست با او همبستر شود.