abflachen

Aussprache: /ˈapˌflaxn̩/
Wortzerlegung: ab·fla·chen
فعل

مسطح کردن، هموار کردن؛ مسطح شدن، هموار شدن

Bedeutungen

1 intransitiv (mit 'sein')

مسطح شدن، صاف شدن، یا کاهش یافتن شدت یا مقدار چیزی (مثلاً منحنی، قیمت)

  • Die Kurve der Infektionen flacht langsam ab.منحنی عفونت‌ها به آرامی در حال کاهش است.
  • Nach dem Anstieg flachte der Berg zum Tal hin ab.پس از صعود، کوه به سمت دره صاف شد.
2 Akkusativ (mit 'haben')

چیزی را مسطح یا صاف کردن

  • Man kann die Oberfläche mit einem Hobel abflachen.می‌توان سطح را با یک رنده صاف کرد.
  • Er versuchte, die Unebenheiten abzuflachen.او سعی کرد ناهمواری‌ها را صاف کند.