flachen
صاف کردن، مسطح کردن، هموار کردن
Bedeutungen
1
intransitiv
صاف شدن، مسطح شدن (کمتر رایج، اغلب با abflachen یا flach werden جایگزین میشود)
- Die Landschaft flacht zum Horizont hin ab und wird zu einer weiten Ebene.منظره به سمت افق صاف میشود و به دشتی وسیع تبدیل میگردد.
- Der Teig flachte beim Backen etwas, was zu einem knusprigeren Ergebnis führte.خمیر هنگام پخت کمی صاف شد که به نتیجهای تردتر منجر شد.
2
Akkusativ
چیزی را صاف کردن، مسطح کردن (کمتر رایج، اغلب با abflachen یا flach machen جایگزین میشود)
- Er flachte den Ton mit der Hand, um eine gleichmäßige Oberfläche zu erzielen.او گل رس را با دست صاف کرد تا سطحی یکنواخت به دست آورد.
- Man kann das Blech flachen, um es für die weitere Verarbeitung vorzubereiten.میتوان ورق فلزی را صاف کرد تا برای پردازش بیشتر آماده شود.