abflachen
مسطح کردن، هموار کردن؛ مسطح شدن، هموار شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (mit 'sein')
مسطح شدن، صاف شدن، یا کاهش یافتن شدت یا مقدار چیزی (مثلاً منحنی، شیب، قیمت).
- Die Kurve der Infektionen beginnt abzuflachen.منحنی عفونتها شروع به هموار شدن کرده است.
- Nach dem steilen Anstieg flachte das Gelände ab.پس از شیب تند، زمین هموار شد.
2
Akkusativ (mit 'haben')
چیزی را مسطح یا صاف کردن؛ هموار کردن.
- Der Gärtner flacht das Beet vor dem Pflanzen ab.باغبان قبل از کاشت، بستر را صاف میکند.
- Sie hat die Oberfläche des Kuchens abgeflacht.او سطح کیک را صاف کرد.