aufflackern

Aussprache: /ˈaʊ̯fˌflakɐn/
Worttrennung: auf·fla·ckern
فعل

شعله‌ور شدن، سوسو زدن، جرقه زدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

در مورد آتش، نور؛ برای لحظه‌ای کوتاه و ناگهانی روشن شدن یا شعله‌ور شدن.

  • Die Kerze flackerte kurz auf und erlosch dann.شمع برای لحظه‌ای کوتاه شعله‌ور شد و سپس خاموش گشت.
  • Das Feuer flackerte im Kamin auf.آتش در اجاق‌گاز سوسو زد.
2 intransitiv (بدون مفعول)

در مورد احساسات، امید، خاطرات؛ برای لحظه‌ای کوتاه دوباره زنده شدن یا ظاهر شدن.

  • Ein Funken Hoffnung flackerte in ihr auf.جرقه امیدی در دل او زنده شد.
  • Die Erinnerung an ihre Kindheit flackerte kurz auf.خاطره دوران کودکی‌اش برای لحظه‌ای کوتاه زنده شد.