herumflanieren
قدم زدن، گشت و گذار کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بیهدف و برای لذت یا تماشا قدم زدن، گشت و گذار کردن.
- Am Sonntagnachmittag flanierten wir durch die Altstadt.بعد از ظهر یکشنبه ما در شهر قدیمی قدم زدیم.
- Sie liebte es, in den Parks der Stadt herumzuflanieren.او دوست داشت در پارکهای شهر قدم بزند.