zusammenflicken

Aussprache: /t͡suˈzamənˌflɪkn̩/
Worttrennung: zu·sam·men·fli·cken
فعل

وصله کردن، سرهم کردن (با عجله و نه با دقت)

Bedeutungen

1 Akkusativ (etwas zusammenflicken)

چیزی آسیب‌دیده، پاره یا شکسته را با وصله کردن، دوختن یا چسباندن با وسایل دیگر، به صورت موقت یا نه چندان زیبا تعمیر کردن.

  • Sie flickte die zerrissene Hose mit einem bunten Flicken zusammen.او شلوار پاره را با یک وصله رنگی وصله کرد.
  • Der Mechaniker hat das Auto notdürftig zusammengeflickt.مکانیک ماشین را به طور موقت سرهم‌بندی کرد.
2 Akkusativ (etwas zusammenflicken)

یک موقعیت، رابطه یا برنامه دشوار یا آشفته را (به صورت استعاری) دوباره سر و سامان دادن، ترمیم کردن یا به سختی کنار هم نگه داشتن.

  • Nach dem Streit versuchten sie, ihre Freundschaft wieder zusammenzuflicken.پس از دعوا، آنها سعی کردند دوستی خود را دوباره ترمیم کنند.
  • Es ist schwer, die zerbrochene Familie wieder zusammenzuflicken.ترمیم خانواده از هم پاشیده دشوار است.