herumflitzen
این طرف و آن طرف دویدن، با سرعت زیاد این طرف و آن طرف رفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
با سرعت زیاد و اغلب به صورت نامنظم در یک منطقه یا فضا حرکت کردن؛ با شتاب این طرف و آن طرف رفتن.
- Die Kinder flitzten im Garten herum und spielten Fangen.بچهها در باغ با سرعت میدویدند و گرگم به هوا بازی میکردند.
- Der Hund flitzte aufgeregt um seinen Besitzer herum.سگ با هیجان دور صاحبش میدوید.
2
intransitiv (بدون مفعول)
به سرعت و با عجله کارهای مختلفی را انجام دادن یا از جایی به جای دیگر رفتن؛ با عجله و سر و صدا جابجا شدن.
- Sie muss ständig herumflitzen, um alles rechtzeitig zu erledigen.او باید مدام این طرف و آن طرف برود تا همه کارها را به موقع انجام دهد.
- Er flitzte durch das Haus, um seine vergessenen Schlüssel zu finden.او در خانه با عجله میگشت تا کلیدهای فراموش شدهاش را پیدا کند.