fortbleiben
غایب ماندن، نیامدن، دیر برگشتن
Bedeutungen
1
intransitiv (+ Dativ / von + Dativ)
غایب بودن، در جایی حاضر نشدن یا دور ماندن از یک محل (مدرسه، جلسه، کار)
- Er ist der Versammlung ohne Grund fortgeblieben.او بدون دلیل در جلسه حاضر نشد.
- Warum bist du gestern von der Schule fortgeblieben?چرا دیروز از مدرسه غایب بودی؟
2
intransitiv
برای مدتی طولانی بیرون از خانه ماندن و دیر به خانه برگشتن
- Du kannst heute Abend etwas länger fortbleiben.میتوانی امشب کمی بیشتر بیرون بمانی (دیرتر برگردی).
- Die Jugendliche ist die ganze Nacht fortgeblieben.دختر نوجوان تمام شب را بیرون ماند.