fortkönnen
توانستن رفتن، قادر بودن به ترک کردن مکانی
Bedeutungen
1
بدون مفعول یا با حرف اضافه
قادر بودن به ادامه دادن، قادر بودن به حرکت کردن یا رفتن از جایی
- Ich kann jetzt nicht fort, ich habe noch Arbeit.من الان نمیتوانم بروم، هنوز کار دارم.
- Nach der Reparatur konnte das Auto endlich fort.بعد از تعمیر، ماشین بالاخره توانست حرکت کند.
2
mit + Dativ
قادر بودن به پیشرفت کردن، قادر بودن به کنار آمدن با چیزی (کمتر رایج، استعاری)
- Er konnte mit der Situation nicht fort.او نتوانست با وضعیت کنار بیاید.
- Wir müssen sehen, wie wir fortkönnen.ما باید ببینیم چگونه میتوانیم پیش برویم.