fortrühren

Aussprache: /ˈfɔʁtˌʁyːʁən/
Worttrennung: fort·rüh·ren
فعل

دور شدن، جابجا شدن

Beispiele

  • Aber sie überwanden sich, umdrängten den Käfig und wollten sich gar nicht ''fortrühren''.اما آنها بر خود غلبه کردند، دور قفس حلقه زدند و اصلاً نمی‌خواستند دور شوند.

Bedeutungen

1 Akkusativ

ادامه دادن به هم زدن یا با هم زدن چیزی را از جایی دور کردن (کمتر رایج).

  • Sie rührte den Teig fort, bis er die gewünschte Konsistenz hatte.او خمیر را هم زد تا به غلظت دلخواه رسید.
  • Manchmal muss man die Gedanken fortrühren, die einen belasten.گاهی اوقات باید افکاری را که آزاردهنده هستند، از خود دور کرد (با هم زدن استعاری).