fortstehlen
دزدیدن و فرار کردن، یواشکی رفتن
Beispiele
- Wie eine Diebin und ohne etwas verbrochen zu haben, so empfand sie es, mußte sie sich bei Nacht und Nebel mit ihrem Sohn ''fortstehlen''.او احساس کرد که باید یواشکی و بدون اینکه کاری کرده باشد، با پسرش فرار کند.
Bedeutungen
1
sich + (aus + Dativ)
دزدکی و بیصدا از یک مکان یا موقعیت دور شدن یا خارج شدن (معمولاً به صورت انعکاسی)
- Er stahl sich unbemerkt aus dem Raum fort.او بیسروصدا و دزدکی از اتاق خارج شد.
- Sie versuchte, sich von der Party fortzustehlen.او سعی کرد یواشکی از مهمانی برود.
2
Akkusativ
چیزی را دزدکی با خود بردن یا از جایی برداشتن
- Jemand hat das Buch aus der Bibliothek fortgestohlen.کسی کتاب را از کتابخانه دزدیده و با خود برده است.
- Der Dieb wollte die Wertsachen fortstehlen.دزد میخواست اشیای باارزش را با خود ببرد.