fortloben
با تعریف و تمجید از شر کسی خلاص شدن (به پست دیگر فرستادن)
Beispiele
- Den Meier haben wir endlich ''fortgelobt;'' er ist jetzt Chef der Filiale in Buxtehude.بالاخره مایر را با «تعریف و تمجید به جای دیگر فرستادیم»؛ او حالا رئیس شعبه بوکستهوده است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با تعریف و تمجید فراوان از کسی، او را به موقعیت یا مکان دیگری (اغلب بالاتر) منتقل کردن، گاهی با نیت پنهان برای خلاص شدن از او.
- Der Chef hat seinen unbequemen Mitarbeiter auf einen Posten im Ausland fortgelobt.رئیس کارمند ناخوشایند خود را با تعریف و تمجید به پستی در خارج از کشور منتقل کرد.
- Manchmal werden Mitarbeiter fortgelobt, um Platz für neue Ideen zu schaffen.گاهی اوقات کارمندان با ترفیع به جای دیگری فرستاده میشوند تا فضایی برای ایدههای جدید ایجاد شود.