einfressen

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌfrɛsn̩/
Worttrennung: ein·fres·sen
فعل

نفوذ کردن و خوردگی ایجاد کردن، عصبانیت را در خود فرو بردن

Bedeutungen

1 sich (Dativ) + Akkusativ / sich + in + Akkusativ

احساسات منفی، خشم یا درد را در درون خود ریختن و بروز ندادن.

  • Er frisst seinen Ärger immer in sich hinein.او همیشه عصبانیتش را در درون خود فرو می‌برد.
  • Sie hat ihre Enttäuschung tief in sich eingefressen.او سرخوردگی‌اش را عمیقاً در درون خود پنهان کرده بود.
2 sich + in + Akkusativ

نفوذ عمیق زنگ‌زدگی، اسید یا آلودگی در لایه‌های یک جسم.

  • Das Salz hat sich tief in das Metall eingefressen.نمک عمیقاً در فلز نفوذ کرده و آن را خورده بود.
  • Die Säure frisst sich langsam in den Stein ein.اسید به آرامی در سنگ نفوذ می‌کند.