frösteln
احساس سرما کردن، لرزیدن از سرما
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به دلیل سرما لرزیدن خفیف یا احساس سرما کردن، اما نه به اندازهای که شدیداً بلرزد.
- Mir fröstelt ein wenig, obwohl die Heizung an ist.کمی احساس سرما میکنم، با وجود اینکه بخاری روشن است.
- Sie fröstelte im dünnen Kleid.او با لباس نازکش از سرما میلرزید.
2
intransitiv (بدون مفعول)
احساس ناخوشایند و خفیف سرما کردن که میتواند ناشی از بیماری یا ناراحتی باشد.
- Er fröstelt seit gestern und fühlt sich schlapp.او از دیروز احساس سرما میکند و بیحال است.
- Es fröstelt mich, ich glaube, ich werde krank.احساس سرما میکنم، فکر کنم دارم مریض میشوم.