frösteln

Aussprache: /ˈfrœstl̩n/
Worttrennung: frös·teln
فعل

احساس سرما کردن، لرزیدن از سرما

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

به دلیل سرما لرزیدن خفیف یا احساس سرما کردن، اما نه به اندازه‌ای که شدیداً بلرزد.

  • Mir fröstelt ein wenig, obwohl die Heizung an ist.کمی احساس سرما می‌کنم، با وجود اینکه بخاری روشن است.
  • Sie fröstelte im dünnen Kleid.او با لباس نازکش از سرما می‌لرزید.
2 intransitiv (بدون مفعول)

احساس ناخوشایند و خفیف سرما کردن که می‌تواند ناشی از بیماری یا ناراحتی باشد.

  • Er fröstelt seit gestern und fühlt sich schlapp.او از دیروز احساس سرما می‌کند و بی‌حال است.
  • Es fröstelt mich, ich glaube, ich werde krank.احساس سرما می‌کنم، فکر کنم دارم مریض می‌شوم.