einfressen
نفوذ کردن و خوردگی ایجاد کردن، عصبانیت را در خود فرو بردن
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ / sich + in + Akkusativ
احساسات منفی، خشم یا درد را در درون خود ریختن و بروز ندادن.
- Er frisst seinen Ärger immer in sich hinein.او همیشه عصبانیتش را در درون خود فرو میبرد.
- Sie hat ihre Enttäuschung tief in sich eingefressen.او سرخوردگیاش را عمیقاً در درون خود پنهان کرده بود.
2
sich + in + Akkusativ
نفوذ عمیق زنگزدگی، اسید یا آلودگی در لایههای یک جسم.
- Das Salz hat sich tief in das Metall eingefressen.نمک عمیقاً در فلز نفوذ کرده و آن را خورده بود.
- Die Säure frisst sich langsam in den Stein ein.اسید به آرامی در سنگ نفوذ میکند.