fragmentiert
تکه تکه شده، خرد شده
Bedeutungen
1
به قسمتهای کوچک یا تکههای جدا از هم تقسیم شده؛ شکسته یا پراکنده.
- Die Festplatte war stark fragmentiert, was die Leistung verlangsamte.هارد دیسک به شدت تکه تکه شده بود که باعث کندی عملکرد میشد.
- Nach dem Unfall war sein Gedächtnis fragmentiert und er konnte sich an viele Dinge nicht erinnern.پس از تصادف، حافظهاش تکه تکه شده بود و او نمیتوانست بسیاری از چیزها را به خاطر بیاورد.
- Die Informationen in dem Bericht waren fragmentiert und schwer zu verstehen.اطلاعات موجود در گزارش پراکنده و درک آن دشوار بود.