frakturieren
شکستن، دچار شکستگی شدن (دندان یا استخوان)
Beispiele
- Die Zahnärztin klebt Kunststoffzähne auf die Zahnstummel, da die Zähne ''frakturieren'' könnten.دندانپزشک دندانهای پلاستیکی را روی بقایای دندان میچسباند، زیرا ممکن است دندانها بشکنند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
شکستن، دچار شکستگی کردن (معمولاً استخوان یا مواد سخت دیگر)
- Der Unfall hat sein Bein frakturiert.تصادف باعث شکستگی پای او شد.
- Bei dem Erdbeben wurden viele Gebäude frakturiert.در زلزله بسیاری از ساختمانها دچار شکستگی شدند.
2
sich
شکسته شدن، دچار شکستگی شدن (معمولاً در مورد استخوان)
- Er hat sich beim Skifahren das Bein frakturiert.او هنگام اسکی پایش شکست.
- Der Knochen frakturierte sich bei dem Aufprall.استخوان در اثر ضربه شکست.