französieren
فرانسوی کردن، به سبک فرانسوی درآوردن
Beispiele
- Gleichzeitig bemühte er sich zusammen mit der neuen Verwaltung die Bevölkerung zu ''französieren,'' da sie als zu deutsch, zu protestantisch und zu republikanisch galt.همزمان، او به همراه دولت جدید تلاش کرد تا جمعیت را ''فرانسوی کند،'' زیرا آنها بیش از حد آلمانی، پروتستان و جمهوریخواه تلقی میشدند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را تحت تأثیر فرهنگ، زبان یا آداب و رسوم فرانسوی قرار دادن؛ به سبک فرانسوی درآوردن
- Im 18. Jahrhundert versuchten viele europäische Höfe, ihre Kultur zu französieren.در قرن هجدهم، بسیاری از دربارهای اروپایی تلاش کردند فرهنگ خود را فرانسوی کنند.
- Manche Städte wurden durch die französische Besatzung stark französisiert.برخی شهرها به دلیل اشغال فرانسه به شدت فرانسوی شدند.