fraternisieren
برادر شدن، برادری کردن، صمیمی شدن، طرح دوستی ریختن (به ویژه سربازان با مردم کشور مغلوب)
Beispiele
- Die Polen kommen; sie stehen schon südlich von Küstrin und wollen auf Berlin zu, um mit dem Berliner Volk zu ''fraternisieren.لهستانیها میآیند؛ آنها در جنوب کوسترین هستند و میخواهند به سمت برلین بروند تا با مردم برلین برادری کنند.
Bedeutungen
1
mit + Dativ
برادرانه رفتار کردن، با کسی (مخصوصاً دشمن یا گروه مخالف) طرح دوستی ریختن یا روابط دوستانه برقرار کردن
- Die Soldaten durften nicht mit der Zivilbevölkerung fraternisieren.سربازان اجازه نداشتند با جمعیت غیرنظامی طرح دوستی بریزند.
- Es war verboten, mit dem Feind zu fraternisieren.برقراری روابط دوستانه با دشمن ممنوع بود.