fratscheln
کنجکاوی کردن، سر درآوردن، پرسوجو کردن (به طور نامحسوس)
Beispiele
- Auf dem Markt da wird ''gefratschelt''.در بازار کنجکاوی میکنند.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
(غیررسمی) شکلک درآوردن، قیافه عجیب و غریب گرفتن برای شوخی یا مسخره کردن.
- Das Kind fratschelt vor dem Spiegel.بچه جلوی آینه شکلک درمیآورد.
- Hör auf zu fratscheln und sei ernst!دست از مسخرهبازی بردار و جدی باش!