frickeln
با دقت و زحمت زیاد روی چیزی کار کردن، ریزهکاری کردن
Beispiele
- Der ''frickelt'' schon wieder an seiner Mühle rum.او دوباره دارد روی آسیابش دستوپا میزند و ور میرود.
Bedeutungen
1
an + Dativ / Akkusativ
با دقت و اغلب با زحمت زیاد روی چیزی کوچک یا پیچیده کار کردن، دستکاری کردن.
- Er frickelt schon seit Stunden an seinem Modellflugzeug.او ساعتهاست که با هواپیمای مدلش ور میرود.
- Sie frickelte ein kleines Bauteil in die Platine ein.او یک قطعه کوچک را با دقت در برد مدار جا انداخت.