frickeln

Aussprache: /ˈfʁɪkl̩n/
Wortzerlegung: fri·ckeln
فعل

با دقت و زحمت زیاد روی چیزی کار کردن، ریزه‌کاری کردن

Beispiele

  • Der ''frickelt'' schon wieder an seiner Mühle rum.او دوباره دارد روی آسیابش دست‌وپا می‌زند و ور می‌رود.

Bedeutungen

1 an + Dativ / Akkusativ

با دقت و اغلب با زحمت زیاد روی چیزی کوچک یا پیچیده کار کردن، دستکاری کردن.

  • Er frickelt schon seit Stunden an seinem Modellflugzeug.او ساعت‌هاست که با هواپیمای مدلش ور می‌رود.
  • Sie frickelte ein kleines Bauteil in die Platine ein.او یک قطعه کوچک را با دقت در برد مدار جا انداخت.