fristen
به سختی گذراندن، به دشواری ادامه دادن (زندگی)
Beispiele
- Man ist zufrieden, wenn man sich durch die Länder schlägt, irgendwo unterschlüpft und ohne besonders zu darben sein Leben ''fristen'' darf.انسان راضی است اگر بتواند در کشورها به سختی زندگی خود را بگذراند، جایی برای اقامت پیدا کند و بدون گرسنگی شدید بتواند به زندگی ادامه دهد.
Bedeutungen
1
Akkusativ (ein Dasein fristen)
زندگی یا وجودی را به سختی یا در شرایط نامطلوب گذراندن، سپری کردن (اغلب در عبارت "ein Dasein fristen")
- Viele Menschen fristen in armen Ländern ein elendes Dasein.بسیاری از مردم در کشورهای فقیر زندگی فلاکتباری را سپری میکنند.
- Er fristete sein Leben als Einsiedler in den Bergen.او زندگی خود را به عنوان یک گوشهنشین در کوهستان گذراند.