herumfahren
گشتن با وسیله نقلیه، رانندگی کردن این طرف و آن طرف
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
با وسیله نقلیه در یک منطقه مشخص بدون مقصد خاصی حرکت کردن یا گشت زدن.
- Wir sind den ganzen Tag mit dem Auto durch die Stadt herumgefahren.ما تمام روز با ماشین در شهر گشت زدیم.
- Er fährt gerne mit seinem Motorrad auf dem Land herum.او دوست دارد با موتورسیکلتش در حومه شهر گشت بزند.
2
um + Akkusativ (um jemanden / etwas herumfahren)
در مورد یک موضوع یا ایده به طور غیرمستقیم صحبت کردن، طفره رفتن.
- Hör auf, um den heißen Brei herumzufahren, sag endlich, was du willst!بس کن، دور و بر موضوع نپیچ، بالاخره بگو چه میخواهی!
- Er fuhr um die eigentliche Frage herum, anstatt sie direkt zu beantworten.او به جای پاسخ مستقیم به سوال اصلی، از آن طفره رفت.