dazwischenfahren
دخالت کردن، میانجیگری کردن، مانع شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول) / in + Akkusativ
بین دو چیز یا در مسیر چیزی با وسیله نقلیه یا به سرعت حرکت کردن و باعث اختلال شدن.
- Ein Auto fuhr plötzlich zwischen den beiden anderen Fahrzeugen dazwischen.ماشینی ناگهان بین دو خودروی دیگر پیچید.
- Er fuhr mit seinem Fahrrad in die Gruppe dazwischen.او با دوچرخهاش بین گروه پیچید.
2
in + Akkusativ / ohne Objekt
(مجازی) در یک مکالمه، بحث، یا رویداد مداخله کردن، وارد شدن یا مانع شدن.
- Er fuhr den anderen ständig dazwischen und ließ sie nicht ausreden.او مدام حرف دیگران را قطع میکرد و نمیگذاشت حرفشان تمام شود.
- Die Polizei musste dazwischenfahren, um den Streit zu schlichten.پلیس مجبور شد برای پایان دادن به دعوا دخالت کند.