fulminant
برجسته، خیرهکننده، طوفانی و باشکوه
Beispiele
- Die frühzeitige Diagnose ist Voraussetzung, um den gewöhnlich ''fulminanten'' Verlauf dieser Pilzpneumonie zu verhindern [17].تشخیص زودهنگام پیششرطی است تا از روند معمولاً برقآسا و شدید این پنومونی قارچی جلوگیری شود.
- Das Feuerwerk war ''fulminant.آتشبازی خیرهکننده و باشکوه بود.
- So ''fulminant'' konnte Liebe klingen.عشق میتوانست اینقدر باشکوه طنینانداز شود.