fundieren
پایهریزی کردن، مستحکم کردن، اثبات کردن
Beispiele
- Du musst dein Wissen noch ''fundieren.تو باید دانش خود را بیشتر پایهریزی/مستحکم کنی.
- Seine Argumente wirkten nicht besonders ''fundiert,'' eher wie bloße Behauptungen.استدلالهای او چندان مستحکم به نظر میرسید، بیشتر شبیه ادعاهای محض بود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(چیزی را) پایه گذاری کردن، مستحکم کردن، مبنا قرار دادن
- Er hat seine Argumente gut fundiert.او استدلالهای خود را به خوبی مستحکم کرده است.
- Die Theorie ist wissenschaftlich fundiert.این نظریه از نظر علمی پایه گذاری شده است.
2
sich + auf + Akkusativ
(بر چیزی) مبتنی بودن، بر اساس چیزی استوار بودن
- Die Entscheidung fundiert sich auf genaue Analysen.این تصمیم بر اساس تحلیلهای دقیق استوار است.
- Seine Kenntnisse fundieren sich auf langjährige Erfahrung.دانش او بر اساس تجربه طولانیمدت است.