garstig
بدجنس، نامحربان، زننده، ناخوشایند (هوا)
Beispiele
- Sei nicht so ''garstig'' zu deiner Schwester!با خواهرت اینقدر بدجنس نباش!
- Man wird alt und merkt's nicht, man wird ''garstig'' und glaubt's nicht.انسان پیر میشود و متوجه نمیشود، بدجنس میشود و باور نمیکند.
- Was für ein ''garstiges'' kleines Mädchen du doch bist.چه دختر بچهی بدجنس و زنندهای هستی تو.
- Draußen fängt es ''garstig'' an zu regnen.بیرون هوا دارد به طور ناخوشایندی شروع به باریدن میکند.