blicken
نگاه کردن، خیره شدن؛ (عامیه) فهمیدن، کاپیتانشدن/سر در آوردن
Beispiele
- Er ''blickte'' mir nur kurz ins Gesicht, dann verschwand er.او فقط نگاهی کوتاه به صورت من انداخت، سپس ناپدید شد.
- Mit Radaraugen soll das Fluggerät der europäischen Weltraumbehörde Esa dann auf die Eisflächen des Planeten ''blicken''.سازواره فضایی آژانس فضایی اروپا قرار است با چشمهای راداری خود به سطوح یخی سیاره نگاه کند.
Bedeutungen
1
nach + Dativ / auf + Akkusativ / in + Akkusativ
نگاه کردن، نگریستن (به طور کلی، به یک جهت خاص)
- Er blickte zum Himmel auf.او به آسمان نگاه کرد.
- Sie blickte ihn fragend an.او با پرسش به او نگاه کرد.
2
durch + Akkusativ
(مجازی) درک کردن، فهمیدن (معمولاً در ترکیب با durch)
- Er blickte nicht durch die komplexe Situation.او وضعیت پیچیده را درک نکرد.
- Ich blicke bei dieser Anleitung nicht durch.من از این دستورالعمل سر در نمیآورم.