gefühllos
بیحس، بیعاطفه، بیاحساس
Bedeutungen
1
فاقد احساس، به ویژه احساس درد یا لمس؛ بیحس (مثلاً در اثر سرما یا داروی بیحسی).
- Nach dem Skiunfall war sein Fuß vorübergehend gefühllos.پس از حادثه اسکی، پایش به طور موقت بیحس بود.
- Die Kälte machte ihre Finger völlig gefühllos.سرما انگشتانش را کاملاً بیحس کرد.
- Er spürte nichts mehr, sein Arm war ganz gefühllos.او دیگر چیزی حس نمیکرد، بازویش کاملاً بیحس بود.
2
فاقد احساسات، عواطف یا همدلی؛ بیعاطفه، بیاحساس، سنگدل.
- Seine gefühllose Antwort schockierte alle Anwesenden.پاسخ بیعاطفهاش همه حاضران را شوکه کرد.
- Sie war ihm gegenüber oft sehr gefühllos und unempfindlich.او اغلب در مقابل او بسیار بیاحساس و بیتوجه بود.
- Ein gefühlloser Mensch kann keine echte Freundschaft aufbauen.یک انسان بیاحساس نمیتواند دوستی واقعی برقرار کند.